خرید بک لینک
صبح که از در شیشه ای خونه می زنم بیرون، دماغم در جا یخ می کنه!حیاطو نگاه می کنم و تو دلم عروسی برپا میشه که آخ جونمی جون:) بارون:) میام از حیاط رد شم و با خودم میگم مثه این که آسمون هم دیشب با من داشت می بارید... و چه حس قشنگیه این که فکر کنی کل آبان مال خودته و کل سال آبانه:) *** صبح که از پیچ در ورودی مدرسه رد میشم می بینمش:) مثل همیشه پر از انرژی و لبخند... باز با خودم میگم "چه جوری شد که انقدر یهو دوستت دارم؟" (دل دستور زبان سرش میشه؟ میدونم دیگه! الان شما میای میگی زمان و نوع فعل فلان است و نمیخورد و هزار مسئله پیش پا افتاده دیگر...!:/) و چه حس قشنگیه این که فکر کنی ک

برچسب: نویسنده: بهنام اکبری‌پور تاريخ: دوشنبه 10 آبان 1395 ساعت: 0:54

چه حس خوبیه که صبح که پا میشم بدونم هنوز یه ساعت وقت دارم برا ادامه رویام:) (اصلا ساعت کوک می کنم برای یک ساعت قبل که خیالم راحت باشه هنوز یه ساعت وقت برای خواب دارم. اگر نصفه شب نمی شد و خانواده بی خواب حتمن برای دو یا سه ساعت قبل تنظیم می کردم که خیالم راحت تر باشه حتا.) و بعد دوباره چشمامو ببندم و این دفه خودم ادامه خوابمو بسازم:) و این قدر خوابو موقع لباس پوشیدن و جمع کردن کیف و صبونه خوردن و رفتن تا مدرسه مرور کنم تا یه وقت یادم نره و نتونم واسش تعریف کنم...(آخه با اون می تونم اون بخش از رویا که هنوز ساخته نشده رو بسازم...) خلاصه که جلوش وایمیستم! می خندم:) قر

برچسب: نویسنده: بهنام اکبری‌پور تاريخ: دوشنبه 10 آبان 1395 ساعت: 0:54

یکمی دانم بالاخره پای مطالب همین آبانه جان از جایش در می آید و حتمن حتمن حقم را می گذارد کَفِ دستم! که "آخر مردم آزار! بیماری مگر تو؟" : سه گانه بک اسپیس جان! قسمت اول:) قسمت بعدی! قسمت بعدی بعدی! عهد نوشت: قول می دم از این به بعد سعیمو بکنم که کمتر ازش استفاده کنم...حدقل تو آبانه جان!

برچسب: نویسنده: بهنام اکبری‌پور تاريخ: سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت: 1:44

دو و بعد... قدم زنان با هم می رویم یک جای خلوت...خلوتِ خلوتِ خلوت! قدم زنان...خنده کنان:) آن قدر که از جلوی دید هر موجود زنده ای نیست و نابود شویم...حالا می خواهد از دسته ی انسانات باشد یا از فرقه افق و امثالهم که کم هم نیستند برای پناه بردن! : سه گانه بک اسپیس جان! قسمت دوم:) قسمت قبلی! قسمت بعدی! عکس نوشت: کیفیت داغونش تقصیر من نیست! تقصیر سرچ گوگله که نصفش باید سانسور شه -___- عهد نوشت: قول می دم از این به بعد سعیمو بکنم که کمتر ازش استفاده کنم...حدقل تو آبانه جان!

برچسب: نویسنده: بهنام اکبری‌پور تاريخ: سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت: 1:44

سه و بعد... خوبِ خوب که دور شدیم از نظر ها، تا می خورم می زندم و سیاه و کبود همان دور دور ها ولم می کند تا دیگر دستم به خودش و هیچ کدام از اعضای خانواده ش نرسد! دو دستش را پشتش قلّاب نگه می دارد...سوت زنان، صحنه جنایت را ترک می کند! و السّلام. {عکسش را این طور تصور کنید! من وسط بیابان بی آب و علف! سیاه و کبود! سر رو به آسمان و خورشید!} : سه گانه بک اسپیس جان! قسمت سوم:) قسمت قبلی قبلی! قسمت قبلی! آبانه نوشت: تا باشد درس عبرتی برای شما! :دی عهد نوشت: قول می دم از این به بعد سعیمو بکنم که کمتر ازش استفاده کنم...حدقل تو آبانه جان!

برچسب: نویسنده: بهنام اکبری‌پور تاريخ: سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت: 1:44

یادتونه گفته بودش که:

" بعضی دخترای مدرسه رو باید ازشون یاد گرفت؟"

خب امروز یاد گرفت یه قطعه کاغذ توی جیب ارزشش از دل یه آدم بیشتره و می تونی به کسی که کاغذتو مچاله کرده، بلند و غراااا بگی .:احمق:.

همین!


پ.ن1: توجیه دیگه کم آوردم!

پ.ن2: انقد از چشام بریزه کافیه دیگه؟ :)

برچسب: نویسنده: بهنام اکبری‌پور تاريخ: سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت: 1:44

خدا می گه به سن تو که بودم همیشه دنبال داستان بودم و با جز داستان اصلن حال نمی کردم...می گذره و می گم براش که "دنیای سوفی" رو چه طور بی توجه به فلسفه های خسته کننده ش گذروندم تا بفهمم تهش استاد کیه و سرنوشت اون دختر و سوفی قراره چی باشه؟ و در آخر هم اینقدر خسته شدم که حتا سرنوشت سوفی رو هم پی گیری نکردم و بوسیدمش گذاشتمش کنار! برای خودش نتیجه گیری می کنه "پس تو هم دنبال داستانی مثل اونموقه های من!" نمی گم اما که... داستان ها طاقت نفس کشیدن برایم نمی گذارند. داستان ها امانم را می برند. داستان ها همیشه دیوانه ام می کنند. داستانی بود نه چندان دور...شاید همین دیرو

برچسب: نویسنده: بهنام اکبری‌پور تاريخ: سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت: 1:44

.
انقدر عقلم می رسه
از عشق تو دیوونه شم
.


نامردین اگه رزق زیارت مخصوصه اربعینو لا به لای دعاهاتون برام نگیرین...!

برچسب: من الذی ایتمنی,من الذی ایتمنی جواد مقدم,من الذی ایتمنی ابتا یا حسین,من الذی ایتمنی یعنی چه,من الذی ایتمنی کریمی,من الذی ایتمنی روی لبهام,من الذی ایتمنی مقدم,من الذی ایتمنی بابا جونم بابا جونم,من الذی ایتمنی بابا حسین, نویسنده: بهنام اکبری‌پور تاريخ: سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت: 1:44

خدا می گوید بنویس کوچه دوم! و من فکر می کنم به آن دویست سیصد تا کبوتر بالای پشت بام زهرا این ها که هیچ وقت راه آسمان را یاد نگرفتند.سوال طرح می کنم که آیا کوچه دوم هم آسمان دارد؟ بیست و شش جفت چشم نگاهم می کنند که تو چرا اینقدر مبهم حرف میزنی؟ توضیح می دهم که آیا اگر پرنده از کوچه دوم بپرد به آسمان می رسد؟ زیر چشمی نگاهم می کند و زیر لب غر می زند که "همه دوست دارن! ماعم دوست داریم:/" مجبور می شوم عوضش کنم که آیا کوچه دوم سقف دارد؟ اما این سوال کجا و سوال خودم کجا...؟ . . . من افکارم را به لبخند رضایت بیست و شش نفر ناقابل فروختم! ننگ به من(گریه غریبونه) زیاد...زیاد...!

برچسب: نویسنده: بهنام اکبری‌پور تاريخ: سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت: 1:44

خدا یک ولیعصر است و کوچه، پس کوچه هایش! بچه تر که بودم - شاید دو یا سه ساله - مجال برای دویدن که پیدا می کردم، اندکی حتی درنگ نمی کردم! صف نانوایی بود یا شیر و گوشت فرقی نمی کرد. گوشه چادر سیاه مامان - که از زیر چانه اش محکم گرفته شده بود - در هول و ولای صف و نوبت ول می شد و آنگاه من بودم و صدها راه در مقابل خود و هزاران هزار کوچه ندویده... می دویدم و به خیالم مانند آقای چرخنده روزی به آسمان خواهم رسید! همان وقت هم می داسنتم که دویدن وسیله بود و تخیّل والا: " پرواز " پرنده ای شده بودم و چنان بال می گشودم که آبی آسمانم رنگ می باخت و کم کم به سبز چمنی می زد! در خیالم کو

برچسب: کوچه دوم به انگلیسی, نویسنده: بهنام اکبری‌پور تاريخ: سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت: 1:43

خدا در من کوچه ایست که باتو در آن نگشته ام... سفری ستکه باتو هنوز نرفته ام... روزها و شب هایی ستکه با تو به سر نکرده ام ... و عاشقانه هاییست که باتوهنوز نگفته ام . . . پ.ن: شعر از شاعر بانویی که اسمشو نیافتم! روایت های متعدد بود، ترجیح دادم راوی یکیشون به اشتباه نباشم! شما میدونستین حتمن بهم بگین:)

برچسب: نویسنده: بهنام اکبری‌پور تاريخ: سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت: 1:43

صفحه بندی